|
چه بگویم، که اگر حرفی بود هم توان گفتنش نیست. زمان میگذرد، آرام مرور میکنم، این یک سال و کل این زمان، از همان خاطرات اول، نمی دانم چرا اولین خاطره ای که به یاد میآورم تلخ است و پشت سر آن هر چه به عادت مرور میشود پر است از لحظه های... ضربان ساعت روی میز جلوتر از ضربان نبض من میزند. به راحتی میشود صدای قلبم را با حرکات عقربه ساعت تنظیم کنم، نگاهی به دستانم میاندازم. هر زمان که ترس برم میدارد دستانم را به هم میفشارم، ناخن های کشیده ام را که میبینم تا اندازه ای آرام میشوم ولی کاش میشد دستان سردم را گرم کرد، روی گونه ام میگذارم تا شاید گرمی گونه ها به دستانم هم سرایت کند. ولی وقتی دستانم سرد میشود، هیچ گرمایی کارساز نیست، گاهی میان پاهایم گرمشان میکنم، ولی باز بی فایده است، همیشه سردند و سرد میمانند، به یاد "زنده به گور صادق هدایت" میافتم. بارها خواندمش و فوق العاده دوستش دارم. آنجا که "هزار جور فکرهای شگفت انگیز در مغزم میچرخد، میگردد، همه آنها را میبینم. اما برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای باید سراسر زندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست. این اندیشه ها، این احساسات حاصل یک دوره زندگانی من است. نتیجه طرز زندگانی افکار موروثی آنچه دیده، شنیده، خوانده، حس کرده یا سنجیده ام. همه آنها وجود موهوم و مزخرف مرا ساخته. در رختخواب میغلتم، یادداشتها خاطره ام را به هم میزند. اندیشه ای پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد.." نگاهی به ساعت می اندازم. اسیر حرکت های تکراری تیک تاک میشوم و درون این زمان حل میشوم، تنها ساعتها منتظر گذشت زمانند ولی من مدتها است که در زمان مانده ام. ساعت لحظه ای محکمتر میچرخد و لحظه ای بعد در درون میایستد، من دیگر به گذشتن فکر نمیکنم. شد آنچه باید میشد، من یکسال بزرگتر شده ام اما همان جایم که بودم و در اینجا میان ساعتهایی که مرا، لحظه لحظه، درونم را، میخوانند، رقم میخورم، میان سالها و ماههایی که میگذرند و نمیفهمم یعنی چه این گذشتن. چرا ما خوشحالیم، چرا شادیم که گذشتن را به شادی میگیریم و چگونه گذشتن را لحظه ای درنگ نمیکنیم، نمیپرسیم بهای این گذشتن چقدر از وجدان تو است، اخلاقیات تو در این گذار به کجا میرود و تو میزبان چه لحظاتی خواهی بود، برای این میزبانی چه تدارک دیده ای و آنچه در طبق اخلاص گذاشته ای در شان این میهمان ناخوانده زمان هست یا فقط میگذرد و جز ردپایی از لحظات تلخ و تلخ و گاه شیرین برای تو چیزی ندارد، تا کی تو تنها به مرور این لحظات مینشینی؟ تا کی تو مرور میکنی و میگذری. دیگر نه مرور، جوابگوی این عیش مدام است و نه گذشت، باید ایستاد، در شادترین لحظه سال، و به عزای از دست رفتن، اشک ریخت و از هر ترازوی ساعتواری گریخت و لعن کرد زمان را، که فقط میگذارد و می گذرد و تو در حسی غرق میشوی، سرشار از یاس و تاسف. تو همیشه بازنده این زمانه هستی و از رقیبت شکست میخوری. دستانم سردند، باز من در میان اضطراب و خستگی و بوی خون غرق شده ام. میدانم یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است، مثل سابق، خودم را جمع میکنم و انگار مچاله میشوم، باز پناه میبرم به تو که نمیدانم هستی، نیستی، میایی یا نه؟! "گر بهم آويزيم، ما دو سرگشته، تنها چون موج، به پناهي كه تو مي جويي خواهيم رسيد، اندر آن لحظه جادويي اوج-فروغ فرخزاد" خسته ام، باور كن. هيچوقت اينقدر خسته نبودم، خسته ام از اين آدمهايي كه مثل سنگفرش پیاده رو از كنارشان رد ميشوم و ميشمارشان، گاهي تنه ميزنند و حتي به پشت سر خودشان هم نگاه نميكنند كه چی بودي اصلا؟ از اين آدمهايي يكهو ظاهر مي شوند و تمام اصل و نسبت رو يكجا ديكته ميكني و فردا...، شاید چون به قول فروغ فرخزاد با قلبی نگران در جیبهایمان برای سهم عشق قضاوت کردیم! بعضی وقتها همه چيز اينگونه بيرحم ميشود. همه اين آدمها كه ميگذرند و نميمانند، چه آنها كه ميمانند و در شادي با تو ميخندند، همه اين آدمها به من ياد دادند كه در جمعشان تنها هستم، در شلوغ ترين مكانها، آنجا كه حتی شاید در حجله نشستي و قند مي سابند هم، تو تنهايي٬ در ميان تابوت تنهايي، آن زمان كه در آغوشت ميكشند، تو تنهايي و فقط مي توان در گوشهاي خودت زمزمه كني كه: بازي است، اصول دارد، اولين اصل آن اينكه فراموش نكن تنهايي، همه با هم بودنها يادآور تنهايي است. من تنها کسی هستم که اینگونه سرد دوستت دارم. این خطوط سرد راه ارتباط من و تو است. بگذار امروز هدیه ام را اینگونه بدهم از میان همین خطوط که نمی رسانند، گرمای بوسه مرا به تو، حرمت نگهدار. اين سكوت سرد، اين كابوس هايي كه شبها هم مرا به حال خود رها نميكنند، اين روزهاي سراسر آشفتگي و روان پريشي ام همه خون بهاي عمر رفته من است. بگذار برايت ديكته كنم: بنويس من مرده ام. باور نميكني، خود اعتراف كردم و ميگويم كه مرده ام. تولدم است؟ نه، مهر باطله برای شناسنامه اي كه ننگش صفحه آخر آن است نه خوشحالی برگ اول آن. خسته ام، فرار نمیکنم، دلم تنگ میشود، برای این واگویه های سرگردان، و سرم میگردد بر گرد تنم. باور نکن، چرا که تو نیز در این دایره بی مقصد سرگردانی. اینها رفت و برگشت های بیحاصل است از مرکز بر روی شعاع و تو به محیط نرسیدی هیچگاه. چرا که مرگ "این مرد رسته از گنداب" اینگونه امانت نمیدهد، یاد گرفته ام که زندگی ام را حول نیستی معنا کنم و مرگ نرسید که با جامی شاید از این خماری و نئشگی های بی گاه و این لذت های بی لذت! راحتم کند، رهایم کن که همه وجودم پر شود از خستگی مدام٬ شادخواری، شادی همراه با دردی کهنه که بالا بیاورم تمام این همه خون را. از ترس آغاز و به ترس ختم شده ایم، ترس از تنهایی و تکرار. حتی در میان نگاه های گنگ و پر سوال و غرور. قانون ندارد این زندگی. قانون در کوچکترین حیطه ی خود نیز مبهم است، هر کسی حدی میزند. در جایی که قانونی وجود ندارد، غیرمنطقی بودن عقلانیت محض است، انسان ها سوار بدویت بی زمان دوران سیاه خویشند. عجب حکمرانانی داریم. سنت ظلم، سنتی پابرجا است. شاید باید باور کرد که "خوشبخت كسانيند كه عقلشان پاره سنگ ميبرد، چون ملكوت آسمان مال آنهاست-انجيل ماتئوس" و به قول صادق هدایت آسمان كه معلوم نيست، ولي روي زمينش حتما مال آنهاست. انسانها و تاریخ مرور می شود در ذهنم. ندیده بودم طبلهای خالی را اینگونه بیصدا که از غرورشان خفه شده اند شاید، ما همه مغروریم در غرورمان تنهایی را برای همدیگر به میراث میگذاریم، غرور از نداشته یا داشته های زیادیمان، کم بوده ایم برای داشتن، ظرف های سر پری که لبریز می شوند و یادشان میرود که گنجایش با داشتن نمیآید، بدست میآوریم و نداریم، به قول خیام "در گوش دلم گفت فلک پنهاني/ حکمی که قضا بود ز من میداني- در گردش خويش اگر مرا دست بدي/ خود را برهان دمی ز سرگرداني" ما همیشه تنهاییم و تنها در مقابل مرگ است که چیزی برای داشتن نداریم. زمانی شاید مرگ که پر است از ترس٬ تکرار٬ تنهایی، نجات دهنده خواهد بود. نجات دهنده ای که میکشد٬ میترساند و میرهاند و یادش تکراری ترین آرزو و کلیشه ترین خواسته ی ما است در رنج و فلاکت. حتی در خوشی، راهی به سوی ناخوشی است. به راستی کدام آغاز این دور تسلسل تحلیل برنده بی انتها است. دست خودم نیست اینجور نوشتن، حتی هنگام سالگرد تولد. همیشه از زمان عقب میمانم، ساعت نبضم را هم احاطه کرده، زمان میدود و من حال قدم برداشتن هم ندارم...
(struggle for existence(survival) or death) "مرمر/ چنین برهنه/ چنین سفید/ در انتظار مجسمه نیست-یانیس ریتسوس"بعضي روزها آدم بیخودی دلگیر است. بعضي روزها همه چيز بوي دلتنگي مي دهد، بعضي روزها حس میکنی نباید كسیو دوست داشته باشی ، بعضي روزها آسمان ابري است و همه از سردی میگویند اما تو گرمت است، بعضي روزها به خیالت خيابانها كثيف تر است، بعضي روزها آدم حس میکند بی دلیل ناراحت است"همیشه وقتی ناراحتم یه چیزی تو گلوم گیر میکنه، کاش سرم به تنم وصل بود،گردن نداشتم- ابراهیم شاهی" بعضي روزها خیال جنگ با عالم و آدم به ذهن میرسد. بعضی روزها دلت می گیره وقتی میفهمی خیلی کارهارو یه جور دیگه باید انجام میدادی، وقتی میفهمی که چقدر سادهای، وقتی میفهمی که با همه خوب بودن به درد نمیخوره، باید پست بشی، وقتی حس میکنی چقدر تنهایی("بلیت خریده ام/ ردیف جلو/ تنها/ برای خود آواز میخوانم/ کف میزنم/ ممنونم-شمس لنگرودی") بعضی روزها دلت میگیره وقتی میفهمی هیچ چیز اون چیزی نشد که دلت میخواست، از این که باید اینقدر تظاهر کنی چیزی برات مهم نیست، امروز از آن روزهاست. حالم اصلا خوب نيست! معتقدم دوست داریم، دوست داشتن نمیدانیم. "آدمک برفی/ می دانم سردت است/ همین حالا/ جلوی بخاری/ خود گرمت می کنم/ اول دستها/ بعد شانه، شکم، پا/ نمیدانم گرمت شده یا نه/ کجایی؟/ آدمک برفی کجایی؟-شمس لنگرودی" باور کن اینجا باید شمردن یاد بگیری، اینجا که همه حسابشان خوبست وادبیاتشان صفر! باور کن روزگار قحطی است. قحطی عشق، قحطی صداقت، قحطی آدمیت. "پر پرواز ندارم اما/ دلی دارم و/ حسرت درناها-احمدشاملو" میگفت: وقتی بچه بودم و نقاشیم خوب نبود، زندگی رو با تمام 128 تا رنگ مداد رنگی هام میکشیدم، حتی کلاغ رو! ولی حالا که نقاشیم خوب شده، همه رو با یه رنگ میکشم. سیاه سیاه سیاه. دیگه از کلاغ هم خبری نیست! نمیدونم اما... فقط دلواپس صدایم هستم/ که رامم نمیشود،/ وگرنه واژهها را که میتوان با لبخندی رنگ کرد،/ چشمهای ابری را پشت شیشههای عینک پنهان/ و انگشتان یخکرده را سپرد به دستکشهای سیاه/ تنها/ این صدای ویران است/ که سرکشی میکند/ فریب نمیدهد/ و با دلم راه میآید. ذهن و دلمو آزاد گذاشته ام. رسیده ام به خلوت. آن خلوت دلخواستهای که میگویی را بلدم. گیرم که بسیاری وقتها، خلوت هست و دلخواسته نیست؛ و گاهی هم که دلخواسته هست، آنقدر پرهمهمه است همهچیز، کاشانه و خانه و ذهنات، که هیچ فرصتی نیست. چیزی که هست، من خیال میکنم همیشه چشمهایی هستند که ما را میخوانند، میدانند، نه ماورایی، یا خدایی، که آنکه به وجودش ایمان دارد و دلش قرص و قایم اوست، خوشا به حالش؛ اما من از اتفاق سادهتری حرف میزنم. بارها تجربه کردهام، وقتی خیال میکنی کسی نیست، وقتی هول برت میدارد، یا آسوده میشوی که تنهایی، خیلی، خیلی وقتها، یکی هست که بیخبر، یک جور کماعتنا یا شرمزدهای، به تو بگوید هستم، میخوانمت، میبینمت، حواسم هست. میدانم که بسیاری ماندگارند یا رهگذر، قدر گذشتن یک فصل، یک باران، کنجکاو و نه نگران، که دل نگرانی هم اگر هست، بیشتر برای سبکتر کردن بار شانههاست، ترسان از رسیدن لحظهای که بپرسد از خودش که آیا به اندازهی همهی توانش بوده و جواب بشنود نه، میدانم که سرنوشت این دفترهامان یا تکرار است، یا نبودن، رفتن و دل کندن و دردها و ناگفتههای مکرر را جایی دیگر گفتن و میدانم که چشمهای نگران هم عادت میکنند به تکرار ما، به بیقراریهایی که از بس قرار نمیگیرند میشوند حالمان، آنچه دیگران از ما میشناسند، و بعد تو اگر در کلمههایت پرپر بزنی هم، دیگر چشمی نگران تو نیست. از روی کلمههات عبور میکنند و نمیخوانند آن همه نامههای نوشته، آن همه قصههای گفتهات را. میدانم آنها که باید کلمهای ازشان شنید، دیر، خیلی دیر سکوتشان را میشکنند اگر که بشکنند، و وقتهایی که دیگر پرده افتاده از بیقراریات، برگ برنده نشانت میدهند که هی یادته داشتی پرپر میزدی و نمیدانم چه افتخاریست در این اعترافهای پیروزمند، رودست زدنهای نابهنگام. اینها را همه میدانم، فقط خواستم بگویم اینجا خلوت شاید پیدا شود جایی، اما دلخواسته نیست، خیلی زود هم میشکند. اینجا سر بازار است، با یک عالمه برده و انگشتشمار یوسف. خریدارها خیلیشان اهل دلاند اما همه بلد نیستند یوسف تو را پیدا کنند میان آن همه برده. اینجا لبه پرتگاه است! خواستم بگویم این بیقراریهای توست که شره میکنند از تمام نوشتهها، این نهانیهای آشکار، این زمزمههای بلند و بلند. خواستم بگویم کاش اینجا بنویسی روزی که خلوت دلخواستهات، همراه آنکه عیش بودنش به هزار جور لزوم دل برداشتن و ترس نتوانستن و تاب نیاوردن، به هزار جور بیقراری منقص نیست، جای دیگری، وقت دیگری، مهیاست. پنهان نمیکنم که پیش از این سطرها/ "دوستت دارم" را/ میخواستهام بنویسم/ حالا کمی صبر کن/ بهار که آمد/ فکری برای آسمان تو/ و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد. حرف از ردپایی بود که ندیدی، دوست بودن و دوست داشتن ابدیست. آخرشو نمیدونم اما من دارم کش میام بین خواستن و نخواستن، بین سلایقمون، بین تفاوتها، بین تویی که تویی و منی که منم، بین ولعی که تمامی ندارد و دلزدگی از نوع سورئال! با همان علاقه البته یه کم شاید پخته تر و دلتنگتر... "اگر ز خون دلم بوی شوق میآید/ عجب مدار که همدرد نافهی ختنم-طراز پیرهن زرکشم مبین، چون شمع/ که سوزهاست نهانی درون پیرهنم-بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار/ که با وجود تو کس نشنود ز من، که منم"
+
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:27 AM توسط
"تولد من حتي بعد مرگم نيز ادامه خواهد داشت. در فراسوی پیکرهای مان/ با من وعده ی دیداری بده/ ماه میگذرد/ در انتهای مدار سردش، ما مانده ایم و /روز نمی آید-شاملو " مامتولد شده ایم/ برای یگانه بودن/ ...و هیچ گاه اسیر روز مرگی نخواهیم شد/ چون در نگاه ما/ خورشید از غرب طلوع میکند!... هیچوقت اینقدر طولانی نمیشد. این حس ناگفتنی و مبهم را میگویم. طولانی و عمیق. یک نوع سندرم خستگی مزمن شاید. چیزی اضافه بر حس لزجی که هدیه این روزهای حکمرانانمان به روح و روان جامعه است. بر خلاف طعنهها، نه از دل بستن است و نه از دل بریدن! سالهاست که با من است. میآید و میرود. ولی این بار انگار که قصد رفتن ندارد. خرق عادت کرده و میخواهد مرا از رو ببرد. میخواهد صدای خرد شدنم را خوب بشنود. تا به حال این من بودم که با موضوعات انحرافی، با انکار، فرار و... خودم را از خودم و دیگران قایم کردهام تا مبادا کسی متوجه شود. حالا به تصویر درون آیینه خیره شده ام و سرشار از بغضی متراکم احساس بیپناهی میکنم. شاید تصورش سخت باشد که کسی هیچگاه نتوانسته باشد که به سفتی زمینی که روی آن میایستد، اعتماد کند. دیوار و تکیهگاه پیشکش. با زمینی شل و باتلاقی، دنبال دیوار میگشتم. نمیدانم چرا از سالهای خیلی دور ترجیح داده ام یک خود دیگر از خود به نمایش بگذارم، که حالا اینگونه احساس بیخودی کند. جنگی درونم بالا گرفته که این روزهایم را تلخ و گزنده کردهاست. گاه به سیاق گذشته چرند میگویم و به چرند دیگران میخندم و گاه گنگ گنگم. نوشتن همین سطور خود گواه روشنی بر احوالات این روزهاست. نوشتهای که میدانم از انتشارش پشیمان خواهم شد ولی نهایت مبارزه را برای حذف نکردن این آخرین پستها خواهم کرد. خسته، شکسته، مردد، نامطمئن و بدبین، هذیانوار و بریدهبریده مینویسم، تا همین امروز هم این وبلاگ نیمبند خیلی وقتها صرفا نقش آرشیو مطالب ذهنم را داشتهاست که از امروز این نقش را هم نخواهد داشت. نمیخواهم این روزهای هذیانی را با کسی به اشتراک بگذارم و شاهد تمسخر یا فهم ناقص و نادرست دیگران باشم. تا روزی که یک اتفاق تازه بیفتد و از این در به دری خلاص شوم. معتقدم آزادی یعنی حتی اسیر رویاهایم هم نباشم"ترجیح میدهم روی موتور سیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه در کلیسا باشم و به موتور سیکلت- مارلون براندو" دلم عجيب هواي ديدنت را کرده است، دستانم را کمي کنار مي زنم و از لا به لاي انگشتان لرزانم نيم نگاهي به گذشته ناتمامم مي اندازم ، چيز زيادي نيست. باز دلشوره های همیشگی، تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي، اما بماند دوباره افکار فمنیستی و سوسیالیتی به ذهنم هجوم آورده اند و طبق معمول جنبه های منفی و نا امید کننده آن که اشک یا لبخند یا فریاد هم فایده ای ندارد. اشاره به "لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم/ بعد از آن ما را بسوزان تا ز خود سوزیم - فروغ فرخزاد" دلم می خواهد اینجا نشسته باشی، حتی اگه به من کاری نداشته باشی و هی من هم دیوانه بازی در نیارم، هی از خودم ژست عاشقی و بی تابی نشان ندهم، حرف عاشقانه نزنم که بالا بیاوری. مثل رهگذر غریبه ای آرام بنشینی. فقط یک جذبه همراهش باشد. یک جذبه که مجبورم کند بهش بی تفاوت نباشم. آرام و با طمانینه حرف بزنی بدون اینکه حس کنم خسته شدی. قدم هایت را با عجله برنداری و نترسی آرزویم! انگار همه یک جورهایی مرده اند.کسی نیست. "خدايا انديشه و احساس مرا در سطحي پايين ميار که زرنگي هاي حقير و پستي هاي نکبت بار و پليد شبه آدم هاي اندک را متوجه شوم. چه، دوست تر مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا همچون اينان کوچکواري گول زن- علی شریعتی" حوصله ندارم. حوصله رویا و تنهایی و دلتنگی هم ندارم. وقتی لحظه به لحظه در معرض گریه باشی فرقی ندارد به بستر بی کسی مردن یا میان هوسناک ترین آغوش دنیا دست و پا زدن. شاید یک شب همه توانم را جمع کنم و بمیرم. بغلت می کنم. به خودم گفته ام تمرین کنم. می نشینم جلوی آینه قدی اتاق. می بینم که محکم به خودم چسباندمت. زیرلب برای خودم می خوانم که تو آن چنگی که هر تارش گسسته، تو چون آیینه ای اما شکسته. دست میکشم به موهایت. فا سل لا سی لا سل لا سل لا سل لا لالا سل.. در آمد شور را یاد گرفته ام بنوازم.. شاید اونقدرها دورم/ که برای فریاد هم/ باید کوهی رو جا به جا کنم.. نمیدونم. "زيباترين حرفت را بگو، شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن، و هراس مدار از آن كه بگويند، ترانه اي بيهوده ميخوانيد؛ چراكه ترانه ما، ترانه بيهودگي نيست؛ چرا كه عشق، حرفي بيهوده نيست. شاملو " چقدر شاعرم/ وقتی میان چشم هایت می گریم/ تو از ابدیت هر چیز میآیی/ و لحظهها/ با تو آغاز میشوند/ و زیرآفتاب/ به جز چشمهای روشن تو/ و تکرار دستان من/ چیز تازهای نیست... منتظری برسد، تمام هفته در انتظارش هستی، و وقتی میرسد، میان اضطراب لعنتی و ناگزیرش، که فرقی نمیکند کجا و چهطور باشی، در سفر یا حضر، وصل یا هجران، شاد یا اندوهزده، نگاهت را به ساعت میدوزد و به پنجره و رنگ روز که میپرد هی، میان آن همه شوق، که بی آنکه بفهمی شده ملال، شده بیحوصلهگی، ناگهان خودت را در ساعات اولیهی شب پیدا میکنی، خودت را میبینی که منتظری تمام شود، که هفته دوباره بشود شنبه، که دوباره و هزار و هزارباره انتظار برای آن روز دلخواه را آغاز کنی. به گمانم همهش شکل همین شنبه، یکشنبه..هاست. همه همه همهش. تو که آشنایی با من، با من ِ اینجا، و من بیرون از اینجا. تو که میخوانیام و اندوه را پیدا میکنی در کلمات، تو که صدایم را میشنوی، چشمهایم را میبینی، با برق لبخندها و خندهها و "خوبم، تو چهطوری؟"ها، تو که میشناسیام، یا دست کم هر دو خیال میکنیم شناختنی، آشناییای هست؛ دنبالم اگر میگردی، شاید من را در فاصلهای این کلمات و آن لبخندها و خندهها پیدا کنی."خيلي كه گريه كني/مي نويسم دريا/ و تو لاجرم غرق مي شوي،/ خيلي كه بخندي/مي نويسم آتش/ و تا هزاره ي ديگر بارها/ خاكسترت را در خواب هاي/ اساطيري ام سرگردان مي كنند،/ خيلي كه نگاه كني/ نه ! نمي نويسم عشق/ چرا كه آن وقت/ تو هم مي تواني بنويسي... شهرام شكيبا"جایی در این بین، میان آن چیزها که میگویم و چیزهایی که نمیتوانم بگویم، در گسترهی شلوغ و باز خلوت و پهناوری که هی دارد بزرگ و بزرگتر میشود... نمیدانم.
+
نوشته شده در یازدهم تیر 1388ساعت 1:50 PM توسط
|